خیلی فکر کردم واقعااز خودم ناراحتم من تنها عشقمو خیلی خیلی ناراحت کردم
همش به خوابی که دیدم فکر میکردم همش اون حرفای مامان زهرا که تو خوابم میزد
تو گوشم وز وز میشن انگار آهنگیه که حی تکرار میشه
اما مطمعنم اون خانوم از مامان زهرا ناراحت بود
چون اصلا باهاش حرف نزد حتی یک کلام
من وقتی می خوردم ابگوشتو فقط یه چشم به غذایی که می خورد بود
به این خاطر دقیق یادمه ابگوشت چی داشت
اما نشد بالا تنشو ببینم آخرشم که به من گفت پاشو بریم
اصلا به حرفای مامان زهرا مثل اینکه گوش نمیکرد
باورم نمیشه چرا یادم رفته بود سره نماز هنگام دعا کردنش یادم افتاد
خدایا چه حکمتی داشت
من کاملا مطمعنم عمه زهرا بود چون تو خواب همش تو فکر این بودم نگا کنم عمه زهرارو اما نمیشد
دقیق یادمه مامان زهرا فقط حرف میزد اصلا از غذا نخورد
چرا من بعد پاشودن از خواب به خودم گفتم نمیرم دیگه از ایران
بعد کلا خواب تا امروز یادم رفت
تازه می خواستم به زهرا بگم اصلا یادم نیوفتاد
امروز هم که اینطوری شد
چرا من باهاش حرف نزدم به زهرا بگه ببخشه
چرا فقط می خواستم ببینمش اما بالا تنه اصلا نمیشد دید فقط پاهاشو میدیدم
قشنگ یادمه پاهاش یه شلوار سیاه داشت
فقط از زانو به پایینو میدیدم
اصلا باورش برام سخته انگار مامان زهرا تو واقعیت حرف میزد
داشت به اون نگاه میکرد حرف میزد
حتی به من گفت خجالت نکش بخور تاهارتو
ای خدا به گریم ننداز تو که میدونی اسم عمه زهرا وقتی میاد گریه میکنم
خیلی ناراحتم خدایا چرا اینطور شد
چرا گلم از من اینطور ناراحت بود حتی نمیذاشت حرف بزنم
ای خدااااااااا
زهرا ببخششششششششششششش.gif)
دارم عذاب میکشم.gif)
نظرات شما عزیزان: